دکان عطاری

دکان عطاری

علیرضا رأفتی روزنامه‌نگار

 لب صخره ایستاده‌ام، تب تابستان به پیشانی‌ام نشسته، زیر پایم دریا موج می‌زند و هول و ذوق پریدن عصب به عصب توی تنم می‌دود؛ گاهی اوقات فکر می‌کنم مگر کودکی من در دکان عطاری گذشته؟ مگر می‌شود وقتی به چیزی فکر می‌کنی این‌قدر رنگ و بو دم‌پر خیالت شود؟ اولین باری که مسؤولیت عوض کردن پوشال کولر افتاد گردنم، با خودم گفتم بالاخره راز این شیء عجیب را کشف می‌کنم. زیر تب تابستان به زحمت دست انداختم توی دستگیره‌های دیواره کولر آبی و کشیدم بالا و درش آوردم. به زحمت چفت و بست پوشال را باز کردم و بیرونش کشیدم. با دقت، پر به پر را بازش کردم و لا‌به‌لایش را جوریدم. هیچ‌چیزی به جز رگه‌های پیچ در پیچ پوشال نبود. راستش لای این پیچه دنبال کودکی‌ام می‌گشتم. دنبال این که چه می‌شود که هر بار بوی پوشال خیس به مشامم می‌خورد، دستم را می‌گیرد و می‌برد لا‌به‌لای خاطرات دور کودکی‌ام می‌چرخاند. می‌برد به روزهایی که تابستان فقط ورق خوردن تقویم از سی و یک خرداد به یک تیر نبود. تابستان یک هزارتوی هول و ذوق بود که با ذوق می‌دویدی تویش و می‌دویدی و می‌دویدی و یک‌جایی از این هزارتو درمی‌آمدی و نمی‌فهمیدی چه شد که غروب سی و یک شهریور چسبید به ساعت خانه.
حالا که زیر کولر گازی به تقویم تابستان نگاه می‌کنم فکر می‌کنم این روزها نه تنها کولر گازی، که هیچ چیز زندگی‌مان بو ندارد. حالا تیرماه است و درگیر روزمرگی‌ کاری‌ام هستم و ماه بعد هم مرداد است و درگیر همین روزمرگی. انگار نه انگار چند روز پیش بهار بود و الان تابستان. این زندگی بدون بو دست ما را گرفته از دکان عطاری آورده پشت میزی که کوچ یک فصل و رسیدن فصل تازه در تقویمش اتفاق مهمی نیست. قدیم‌ها سی و یک خرداد مثل لحظه‌ای بود که زیر تب تابستان می‌ایستادم لب صخره و دریا زیر پایم موج می‌زد و هول و ذوق پریدن عصب به عصب توی تنم می‌دوید. از تب سی‌و‌یک خرداد که می‌پریدم توی خنکای مواج یکم تیر، دلم می‌ریخت. قدیم‌ترها تغییر یک فصل اتفاق مهمی بود.