تلخی مضاعف‌!؟

تلخی مضاعف‌!؟

مزه‌ تلخ و شیرین در طبیعت جاری است و نیز همواره بر محیط زندگی حاکم‌. سینما از زیست و زندگی می‌آید و پس از عبور از فیلتر و لنز (بخوانید دانش و مغز خالق آن) بر تجربه مخاطبش افزوده و بر زیست بهینه او تاثیر دارد.

پس فیلم یعنی زندگی اما آیا تاکید بر زندگی منظور ‌نظر زیست واقعی و خصوصا تلخی‌های آن است؟ یا از واقعیت آنچه خالقان این آثار مدعی آن هستند. نمی‌توان حتی لحظه‌ای پنداشت که فیلمی بدون تلخی مورد وثوق مخاطب قرار گیرد، همچنان‌که نمی‌توان تلخی را از زندگی و طبیعت حذف کرد اما تلخی تا کجا و مبتلا به کدام لایه اجتماعی است؟ فیلمسازان جوان مدعی آیینه بودن، اساسا با برآیند تلخی کاری ندارند. این دسته به تبعیت از اغراق در سینما در تلخ‌نمایی هم راه غلو را در پیش می‌گیرند، چرا؟ به‌نظر، این گرایش اپیدمی از نا‌بلدی بر مدیوم سرمنشأ می‌گیرد یا به تاکید، از فقدان تحقیق و پژوهش پرزحمت حاصل می‌شود و ریشه در بنیه ضعیف تحلیل آنان از شرایط، موقعیت اجتماعی و خصوصا درک تمنای مخاطب دراین اوضاع از سینما دارد؟ آیا نمی‌تواند گزاره نا‌آشنایی با ساخت فیلم پرانرژی حال خوب‌کن، باعث و بانی این تلخ‌نمایی باشد؟ حتما هست. همواره بزرگان سینما گفته و نوشته‌اند که آسان‌ترین گرایش فیلمسازی، آثار اجتماعی تلخ و تیره است و ایضا کار کمدی و به‌طور کلی فیلم‌هایی که حس و حال خوب به مخاطب منتقل کند، سخت و بی‌تردید باید فیلمساز علاوه بر تسلط بر ابزار و مهم‌تر فرم، تجربه اجتماعی و سواد مردم‌شناسی لازم داشته باشد یا با مطالعه مستمر و جدی جبران کم‌تجربگی را انجام دهد. سابقه سینمای جهان نشان می‌دهد در بحرانی‌ترین شرایط اجتماعی و اقتصادی، سینماگران مسلط و آنهایی که مدیوم‌شان سینما بوده است (و نه فعال و کنشگر سیاسی) وظیفه خود را در آن شرایط چیزی می‌دانسته‌اند که در کنار مردم و علاقه‌مندان سینما باشند. چه جوری؟ دقیقا برخلاف کشور ما، با عبور از واقع‌نمایی افراطی، فضایی سرزنده و امیدوارکننده خلق کرده‌اند. به گفته‌ بزرگی، اگر مردم بخواهند واقعیت را ببینند، پنجره خانه‌های‌شان را باز  و به کوچه نگاه می‌کنند. قدرت و توان تحلیلی و هنرمند بودن، پریدن از روی واقعیت است و نه سقوط در آن، حال آن‌که سینمای ما (که مورد بحث‌مان جوانان فیلمساز است) مدام در واقعیت موضوعات اجتماعی با رویکرد تلخ و سیاه شنا می‌کند، وقتی هم مورد پرسش قرار می‌گیرد چیزی یاد گرفته‌اند با این مضمون که هنرمند آیینه جامعه خودش است یا وقتی از در و دیوار بلا می‌ریزد، هنرمند باید آنها را نشان دهد و ... اما باور کنید اصل قضیه به بلد نبودن برمی‌گردد چراکه تاریخ سینمای موفق نشان می‌دهد اتفاقا فیلمسازان مطرح و قابل الگوگیری همواره تند‌ترین و انتقادی‌ترین حرف‌ها و موضوعات را در آثارشان بازتاب داده‌اند اما با توانمندی در قصه‌گویی و خلق درام و فضاسازی‌ و خلاصه این‌که آنها هرگز پرده‌ای تیره و تار بر آثارشان الصاق نکرده‌اند. مثلا به یک نمونه دقت کنید. فیلم «عشق در بعد از ظهر»ساخته‌ بیلی وایلدر را به‌یاد بیاورید. او در قالب کلیشه‌ «پسر پولدار، دختر فقیر» تلخ‌ترین سوژه اجتماعی را دستمایه قرار می‌دهد اما درآن مضمون متوقف نمی‌ماند بلکه با ظرافت و قدرت کلام و تصویر بیشتر از دو ساعت، حال مخاطب را خوب می‌کند و چنین مخاطبی با انگیزه و انرژی وارد اجتماع پر از پلشتی و بی‌عدالتی می‌شود تا مواجهه تازه‌ای با همه چیز داشته باشد. فیلمساز، پاریسی نمایش می‌دهد که لایه‌های اجتماعی آن آکنده از مفاسد اخلاقی است و شکاف طبقاتی نیز بیداد می‌کند. در فصلی از فیلم یک شهروند(دختر قصه) برای گزارش یک قتل در شرف وقوع با مرکز پلیس تماس می‌گیرد. پلیس می‌گوید هر وقت کشته شد قابل پیگیری است چراکه موضوع مورد گزارش شما چند برابر نیروی پلیس است. یعنی همین الان در چند هزار اتاق هتل‌های شهر، وضعیت مشابه گزارش شما در حال انجام است. (نقل به مضمون) و... که از حوصله این ستون خارج است. یک کلام: تلخی اغراق شده موجود، روی دیگر سکه نابلدی است.

محمدتقی فهیم | منتقد سینما
ضمیمه ویژه نامه