عرقفروشیای که کتابفروشی شد
شیخاحمد کافی: نزدیک مهدیه تهران، یک دکان عرقفروشی بود. من خیلی ناراحت بودم. پیرمردی ارمنی که عرقفروش بود. گفتند این آرشاک میفرستد دنبال جوانهای مردم، وقتی میآیند آنجا، یک آبجو و ساندویچ همینطوری به اینها میدهد. میخواهد اینها را مبتلا به شرابخوری کند.
یک روز این ارمنی را خواستمش آمد خانه ما. گفتم: من سه تا پیشنهاد به تو میدهم؛ اول اینکه ۱۰ هزار تومان از پول آخوندیم که از کسی هم نمیگیرم، قربه الیا... به تو میدهم، تو در عوض، تغییر شغل بده یعنی خودت باش، دکانت هم باشد، فقط شغلت را عوض کن.
دوم اینکه دکانت را بفروش؛ من از تو میخرم و سوم اینکه در دکانت را میبندم. گفت تغییر شغل که نمیدهم؛ دکان را هم نمیفروشم. حالا چطور میخواهی ببندی؟ گفتم: چند ساله که قانون تصویب شده که پیالهفروشی ممنوعه! من یک آخوند پاشنهگیر بالا کشیدهای هستم. در کارهای دینی عجیبم. به قیافهام نگاه نکن که شُل و وِل هستم، در این کارها قرص هستم. یک وقت (آرشاک) یک کلمهای گفت، من را آتش زد. گفت: من ۲۸ ساله در این محله هستم و مسلمانها به من نان میدهند. خلاصه ما دکانش را ۵۰ هزار تومان خریدیم. الان آنجا را کتابفروشی اسلامی کردیم.
دوم اینکه دکانت را بفروش؛ من از تو میخرم و سوم اینکه در دکانت را میبندم. گفت تغییر شغل که نمیدهم؛ دکان را هم نمیفروشم. حالا چطور میخواهی ببندی؟ گفتم: چند ساله که قانون تصویب شده که پیالهفروشی ممنوعه! من یک آخوند پاشنهگیر بالا کشیدهای هستم. در کارهای دینی عجیبم. به قیافهام نگاه نکن که شُل و وِل هستم، در این کارها قرص هستم. یک وقت (آرشاک) یک کلمهای گفت، من را آتش زد. گفت: من ۲۸ ساله در این محله هستم و مسلمانها به من نان میدهند. خلاصه ما دکانش را ۵۰ هزار تومان خریدیم. الان آنجا را کتابفروشی اسلامی کردیم.
تیتر خبرها




